
خوابم نمی برد ...
تو زائده یک خواسته عقیمی
زمانی که دلم می خواست
ناجی زنیِّت معدوم ام باشم
وقتی توی تنهایی، با چشم های باز
توی خودم نطفه می کارم ... وبا تصور صورت تو
سعی می کنم بچه شبیه تو باشد ...
یک نفر فریاد می زند : برو ...
یک نفر زیر گوشم نجوا می کند : ایست ...
از مزار شریف تا هیلتون پاریس
از اِل اِی تا خانی آباد نو ...
از آنجلینا جولی تا چشم های تو ...
من تمام این فاصله هارا توی ذهن م پر می کنم
با مین های عقده یی ترسو ... واین سمت دیوار
به نطفه حرامی فکر می کنم که توی رحم ام می جنبد ...
به یک کارخانه دست های گارگری و زمخت
که توی مقعدهای تنگ می چرخند ...
می چرخند ...
می چرخند
ورشته های باریک خونالودی را بیرون می کشند که رایحه
عطرهای شهوت انگیز پلی بوی را توی بند پخش می کند
من به کشیدن یک جوب سیمانی باریک فکر می کنم
از مغزم به گودی مستراح قدیمی
ته حیاط خانه پدری ...
به انتقال بوی بدن لهیده یک زن ...
از زیر سنگ های ریز و درشت ، بعد سنگسار ...
خوابم نمی برد /
(شعر از مجموعه شعر " زن اَخته ")
(عکس از مجموعه عکس " جنس پست ")