۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲


شعر حتی ریدن نیست که ریدن رهایی بخش است و شعر این توانایی را هرگز نداشته , نخواهد داشت . با تمام شدن هر شعر این توهم دوباره در تو جان می گیرد که دنیا را نجات خواهی داد . از شَرِ خودت . آرنجت کاغذ را سُر می دهد می اندازد زیرپات . شعر حتی نمی تواند خودش را از سقوط نجات بدهد . نمی تواند جیغ بکشد خون بیاید وقتی با ناخن شصت پات سوراخ اش می کنی . باید گِل گرفت شعری را که به هدفی سروده شده . سروده می شود که به نتیجه یی برسد . که قصد دارد . که بتوانی رگه هایی از رهایی در آن ببینی . حس کنی می توانی با آن نفس بکشی . شعر ابوغریبِ درونی ست . با شکنجه های قرون وسطایی . با این تفاوت که تو , خودت سلاخِ خودت هستی . بی رحم تر از خودت سراغ داری ؟ کجای ادبیاتِ نیایی ؟ از خودم می پرسم  ... ( گنده گوزی ست ؟ ) کجای ادبیاتِ کشورت ؟ شهرت ؟ محله ات ؟ کوچه ات ؟ خانه ات ؟ اتاق ات ؟ کجای ادبیات تن ات ایستاده یی ؟ جوابی شایسته تر از ماتحت ام پیدا نمی کنم . این ذهنیتِ غلط که شعر الکلِ صنعتی ست وادارم کرد که سالها بِیُرم بیاندازم توش . تکه تکه خودم را مثل یک سامورایی خائن سگ کش کنم و با خواباندنِ عضوهام در شعر خودم را ذخیره کنم . فساد دستانم را خورد . ذهن ام را آکله زد . مغزم لک برداشت . آب شدم در تیزابِ دست ساز , در این دروغ که شعر رهایی ست . شعرنفرین است . نفرینِ عجوزه یی جذامی و بدطینت. مبتلا به نفرین را که مسخ است چه به دادِ سخن دادن ؟ نوشتن همین کلمه ها . نوشتن این که شعرحتی ریدن نیست . باید گه گرفت شعری را که بشود منتشرش کرد . شماره بندی کرد . فایل کرد . تصحیح کرد فرستاد برای چاپ . شعری که بشود با صدای بلند خواند . اجراش کرد . باآن توی مسابقه شرکت کرد برنده شد جایزه برد . شعری که برتر است . کمتر است . که اسم کسی را حمل می کند . تخلص پذیر است . صاحب دارد . شعری که تورا وادار کند گارد بگیری . زره بپوشی . بروی پشت تریبون . تاریخچه بسازی . باید تپاله تپان اش کرد متنی را که بشود از آن دفاع کرد . بخاطرش یقه جر داد خشتک درید . اصلن بشود به نیت اش سکوت کرد . شعری که بشود توی کیفِ سامسونت گذاشت بُرد دادگاه به هیات منصفه نشان داد و حق را کسب کرد .صداقت را اثبات کرد . ناحق را کشف کرد محکوم کرد . باید رسمن برود بمیرد شاعری که خیال می کند و حتی مطمئن نیست که نوشتن فتح است . که او فاتح است . نجات یافته است . نجات بخش است . که فکر می کند غلطی کرده . که کاری می کند که کسی بلد نیست .که نوشتن حرفه است ! کسی که متوهم است می شود با شعر زنده ماند . ایهاالناس ! با شعر حتی نمی شود مُرد . نمی شود قدم از قدم برداشت . نمی توان سیر شد . از شلیک گلوله جلوگیری کرد یا پشت اش پناه گرفت تا تیر به مغزت نخورد . نشود حتی صدای وق وق سگ را متوقف کرد . از خیابان رد شد . اجازه گرفت و توی پیاده رو شاشید . شعر حتی درجا زدن نیست . تنها فرو رفتن است . در منجلابِ فریب . فریب . تازه اگر باشد شعر شرمنده گی ست . شرمساری ه شاعر است از نوشتنِ شعر . شعرسرافکنده گی انسان است از ضعف . ضعف از عدم هرآنچه ندارد . عقب مانده گی اش از خودش . از تخیل اش . بدن اش . مایۀ خجالتی ست که باید پنهانش کرد انکارش کرد مثل معضلی جسمی که می توانی زیر لباس پنهانش کنی . باید با تمام وجود بر نبودنش صحه بگذاری . بگویی وجود ندارد . بگویی نیست . و حرف هیچ کس را قبول نکنی .