۲۸ نوامبر ۲۰۱۱


چه فایده یی دارد ؟ این که داد بزنی چه بر تو رفته است ؟ جز اینکه چشم های بیشتری به تو خیره بمانند و انگشتان اشاره بیشتری به سمتت نشانه بروند ؟ وقتی ایمان داری درمانی وجود ندارد هیچ درمانی جز نسیان . گاهی قضاوت اشتباه و عجولانه آدم ها را به سکوت شان ترجیح می دهم . همین قضاوت ها زندگی ام را به بدنی آش و لاش بدل کرده که باور دارد نجات دهنده است که رویین شده که می تواند از هر خط پایانی عبور کند و دست هایش را به علامت پیروزی بالاببرد . می تواند ادامه بدهد و از خودش طوری تغذیه کند که تمام نشود . هیچ چیز ترسناک تر وغیرطبیعی تر از بودن با آدم ها نیست . بودن با کسانی که وجود خارجی دارند . می توانی بهشان دست بزنی لمسشان کنی و در حضورشان نیازی به تخیل کردن نداری . باور نمی کنم تا چه حد دور شده ام از تعامل کردن از دست در دست کسی راه رفتن . این معمولی ترین کار ... چقدر دیر و دور به نظرمیرسد . حتی نمیتوانم به جرات بگویم هیچ رنجی بالاتر از این نیست که دست هایم را به بدنت میکشم و چیزی حس نمی کنم ... نمی توانم بگویم حس لامسه ام را هم نفرت کنترل می کند . نمی توانم بگویم اجازه بده کمی خودخواه باشم و از نخواستن هایم حرف بزنم . مگر نمیزنم ؟ مگر تمام زندگی ام را از نخواستن ها و تحمیل شده ها ننالیده ام ؟ مگر همیشه و در همه حال کاسۀ درماندگی به دست دور خودم نچرخیده ام ؟ اگر قرار به حرف زدن بوده هیچ کس به اندازه من کسشعر نبافته . شک ندارم . مثل ناخن کشیدن به دیوارهای نامرئی ست . مثل گریه کردن بر گوری که اسم و نشانی ندارد . مثل خوردن گوشتی که نمیدانی مال کدام حیوان است . یک جور بلبشو همراه با تردید و ترس . طوری که نتوانی راست بایستی . مجبور بشوی دولادولا به کارهایت سامان بدهی چون باید ادامه داد . چون زنده یی و ادم زنده زندگی می خواهد . هرچند خسته هرچند بی تفاوت هرچند پوچ . بعضی جاها حتی از خودم کم میاورم آنقدر فک و دندان هایم را فشار میدهم که گردنم درد میگیرد . دلم میخواهد نوک چاقو را فرو کنم توی رگ های مچ ام بیندازم زیر رگ هایم و دانه دانه بیرون بکشم شان و از وسط قطع شان کنم . فقط درد فقط درد آرامم می کند . باعث میشود به چیزی که رنجم میدهد مغزم را پوک می کند با فشار فکر نکنم . متمرکز بشوم روی دردی که بدنم را لبریز کرده و نفس بکشم . هی توی خودم تکرار می کنم باید از همه چیز دست بکشم باید از همه چیز دست بکشم بعد به دور و برم نگاه می کنم میبینم چیزی برای دست کشیدن نمانده که سالهاست از همه چیز دست کشیده ام اما این خواستن وحشیانه از کجاست ؟ که اینطور با ولع فقط میخواهد منتظر بنشینم تا مرا با خودش پر کند . سرریزم کند از هرآنچه خودش میخواهد و بی اسم است . دارم با سماجت موریانه ادامه میدهم . هنوز نمیدانم به چه چیز و چطور اما میدانم این حرکتِ به عمق تا هرکجا که ادامه داشته باشد زنده خواهم ماند . چه کسی می تواند بود و نبود چیزی را که وجود داشتن یا نداشتن اش هنوز معلوم نیست ضمانت کند ؟ کدام آدم احمقی حاضر است تن بدهد به ایستادن و نظاره کردنِ گذشت زمان و شادمانی کردن از اینکه به مرگ نزدیک تر میشود ؟ چه کسی قادر است بفهمد هرچند مرگ بالاخره می رسد اما انتظار کشیدن برای آمدنش چقدر شیرین است ؟ که معنی زندگی کردن است . مفهومِ بیداری ست . مفهومِ نفس کشیدن من دست کشیدن از نفس کشیدن است . چه کسی قادر است درک کند ؟ به جای من باشد و تاییدم نکند ؟ این ممکن نیست . محال است .