باید به جای من باشی . نه به جای منی که راه می رود . می خوابد یا میخواند . سکس می کند و لیست خرید هایش را می چپاند توی جیب پشت شلوارش و راه میافتد . باید جای منی باشی که تنها کارش دیدن است . نگاه کردن و نوشتن . تا بتوانی ادامه بدهی و زنده بمانی . نه اینکه زندگی کنی . درک کنی . بخواهی . برسی . لمس کنی . ترک کنی . فقط و فقط برای اینکه تا ته قضیه زنده بمانی . همین . همیشه فکر میکردم به یقین رسیدن آرامش میاورد . قوت قلب می دهد باعث می شود خودت را پیدا کنی و راسخ تر قدم برداری . اما حالا فکر می کنم جایی بین شک و باور بهترین جا برای لولیدن است . در برزخی که هرگز اطمینانی وجود ندارد همیشه اضطراب هست و یک جور تردیدِ ولرمِ زوری که مدام در خودت آسیمه سر بچرخی و حس کنی زنده یی . حس کنی باید کشف کنی . چیزی هست که هنوز تمام نشده . باید در برابرش جبهه بگیری . پاره اش کنی . غلبه کنی و زنده بمانی . به یقین رسیدن سم است برای من سم بود . شده ام مردابی که حشرات آبزی هم ترکش کرده اند . سکونی مرا فراگرفته که انگار هیچ حرکت ناشناخته یی در دنیا وجود ندارد تا مرا شگفت زده هم نه مرا به وجد بیاورد . حتی مرگ . با اقتدارِ پرستیدنی اش پیش چشم هایم دارد میشکند . یک طوری به زندگی ام به زنده بودنم وصل شده عجین شده که حس می کنم امنتحان کردنش تکرار مکررات است . چیز جدیدی ندارد تا به من ببخشد جز قبری که سالهاست در آنم . شب ها توی خودم میچرخم . خیلی وقت است دراز که میکشم پلک نمیزنم . می توانم مدت ها بدون پلک زدن توی خودم دور بزنم . علائم حیاتی ام را چک می کنم . این که آیا هنوز مثانه ام کار می کند ؟ هنوز توانایی این را دارم که مسیر بین تخت تا آشپزخانه را طوری طی کنم که ارتفاع زمین تا سرم حالم را بهم نزند ؟ هنوز می توانم بدون فشار دادن دندان هام به روی هم قبول کنم که تن بدهم ؟ و در تمام مدت که سنگینی اش را حس می کنم خودم را دلداری بدهم که این هم پارتی از ماجراست . پارتی از بازی ه تو با خودت . اینها پالس های زندگی من اند ومن شخصن هر روز به دقت چک شان می کنم . حس می کنم خون دارد به زور توی رگ هایم دور میزند . حس می کنم قلبم . مغزم دوست ندارند بامن ادامه بدهند . کلافه گی و خسته گی شان را میفهمم . هی توی سرم بانگ میزنند که بریده اند . خیلی بد شده ام . از شروع هر ماجرای جدیدی به شدت واهمه می کنم . هی اصرار دارم که دورتر بشوم . دارم مهدی راهم با خودم پایین میکشم به خاطر علاقه اش تاییدم می کند . همراهم میشود . میخواهم زندگی ه نیم بندم را روزی هزار بار از پشت بام پرت کنم پایین . هزار تکه اش کنم و از تماشای ویرانی ام لذت ببرم . دوست دارم از هر رنجی استقبال کنم تا بیشتر چال بشوم . توی تاریکی فروبروم . و شک ندارم که امیدم به نور نیست به کشف روشنایی نیست در انتهای مسیر . حس می کنم همه چیز به شکل نابسامانی مرتب است . نظمی ویران کننده و اصولی درد ها را کنار هم به ترتیب آستانه شان چیده و سایه یی وادارم می کند هر بار از اول تا آخرینشان را مرور کنم . مزه کنم . قورت بدهم . بالابیاورم . بگذارم توی الکل برای فردا . و هیچ اراده یی در نه گفتن در کار نیست . این یک تقدیر است . یک یقینِ رسیده و آنتی شک . دلم میخواست این نوشته را ادامه بدهم . حرف هام می چسبند به هم . سواکردنشان راحت نیست . اصلن راحت نیست .
