۱۱ نوامبر ۲۰۱۱

دسترنج



آیا تا به حال دراز کشیده یی 
بر تختی درآتش 
که سرهایی بریان بر آنها جوانه زده می چرخند آیا تا به حال با تکبر و فخر
کهنه های شاش آلودۀ پُرملات را 
در اَنفیه دانِ چشمانت چلانده یی 
و با پوشش های زمختِ باغِبانی 
بر خلنگ زارِ آب ندیدۀ تن ات دست کشیده یی ؟ 
بر مسیرهای جسمیِ میش رو , شیارهای عمیقِ بدنی  
که انگشتانت را مغز کرم زایِ حسدودت را 
هورت می کشند یک نفس آیا دست کشیده یی ؟
بر صورتی که سطح ندارد 
که حفره یی ست صیغل خورده به ضربِ بوسه های دارکوب 
آیا نشسته یی ؟ 
بر لبۀ یک تخت روبروی پنجره با پرده های کشیده
و هی ساعت ها سعی کرده یی ؟ 
سعی کرده یی که دوباره به بدنت برگردی
به حجم میکس شده با چسبی که پشت ات روی تشک افتاده 
شبیه به قرنیزِ سقف های شیروانی تنها آب و کثافت را
به چاهک بین لنگ هاش روانه می کند آیا تا به حال خورده یی ؟ 
با لبخند و تمانینه 
آن قسمت از تنت را که فکر کرده است 
که تخیل کرده که نوشته که خندیده که وادارت کرده ادامه دهی بدهی 
آیا تابحال فرار کرده یی ؟ بالاتنه ات را روی دستهات برخاک کشیده یی 
و از پاهات که به سمتت میایند گریخته یی ؟
سرفه هات به پچ پچ ه های خفیفی می مانند مملو از لاطائلات 
انگار تلِ سرگین باشی و اسب های نعش کشی تورا 
منتقل کنند به قبرِ دهانت به ذهن ات
که تنها سمعکی است فرو رفته با انگشت در گوشهایی شمعآجین 
در کونت 
که صورتی ست خضاب شده و استیجاری مبتلا به بول درد 
بایستی بند بیایم 
بایستی این ملغمه را بند بیاورم این مَفسَده را 
این کثافتِ زوال ناپذیرِ نَمیر را 
این طلیعۀ کیریِ روشنایی را که مثل یک جفت چشم پیوندی 
زل می زند به من از توی کاسۀ فلزی
اخطار می دهد که حواسش هست که می تواند به هرسمتی بچرخد 
می تواند به پرستاران خونسرد انگشت کند فقط با دیدن 
می تواند از تکه یخ های اطرافش تغذیه کند و ارگاسم شود با سردی 
می تواند سوال پیچم کند که آیا تا بحال گذاشته یی ؟
سرت را بر بازویی قطع شده و خیره مانده یی ؟
به رگ هایی که در امتداد تشک جاری اند 
و مثل آبشار ریخته اند روی موکت 
و همزمان صدای رود را 
آیا شنیده یی ؟
می خوام به روشی عهدبوقی تقاص پس بدهم 
می خواهم نقب بزنم به مرگامرگی تک نفره  
به روغنِ حیوانیِ اصیل که می قُلد روی حرارت های غریزی م 
به صیفی جاتی که از چهرۀ واقعی ام تغذیه می کنند 
پوستم را پاره می کنند
بیرون می زنند به شکل خربزه 
به شکل کدو به شکل خیار چمبر می زنند روی پستان های مفتخرم
و شیربدون چربی مینوشند 
و دوباره پاره ترم می کنند برای برگشتن
برگشتن و دوباره باز از نو 
باید تونل بزنم با چنگالی شکسته به ستارۀ یمانی 
به مجسمۀ دون ژوئن در مساجدِ جامع 
باید بی وقفه حلول کنم 
در اجساد کودکانی مُرده در زونکن 
کودکانِ تعمید شده با شرابِ گوجه فرنگی
در پسرک بالدار , عریان و گوشت آلودی  که می دود 
پرواز می کند در نقاشی هایِ دوزاریِ رنسانس
توی دست هایی بریده شده که پلک هایم را از بالا و پایین می کشند 
محکم می کشند تا دست بریدۀ سوم
تشتک های نوشابه را فروکند توی حدقه هام و بعد پلک هایم را آرام 
برگرداند جای اولش و با اشاره بگوید که باید استراحت کنم 
که ما خشک نمی شویم
تیره تر می شویم 
کدرتر می شویم
و همزمان ترَک می خوریم 
من و تو 
مغضوبانِ خداوندگارِ سوزاک 
که مخاط بینی اش را به مقعدِ پسران نابالغ می مالند برای قوّه  
باید بند بیایم 
مثل پرده یی الیاف گونه از رگ هایی زده 
که بر زخم هات پدید میاید کبره می بندد کلفت می شود
آماده می شود برای دوباره بریدن 
عمیق بریدن 
با شهوت بریدن 
بهتر بریدن
با فشار بُ ریدن 
وبدنِ اشباع شده ام از سرسامم را
به لاشۀ از ریخت افتادۀ بی نامی بدل می کند سیخ
ایستاده بر کُنده یی نیم سوز 
توله خرس ها زانوانم را چون نانی مربامالی شده می لیسند 
و تراخم همه وجودم ام را چون غشاء یی خوره زده در برخواهد گرفت
حشراتی خُرد 
حشراتی کش آمده  
نرمجذب شونده و لایموت 
پِیِ مفاصل ام را خیلی شق و رق 
با قُپه هایی برشانه ها فتح کنند
و مثل سریش آرام با فشار از کناره های تشتک ها و درز دهانم 
از شکاف های جسم گداخته ام بر تخت 
بیرون میایند سلامت و چاق   
تا خرخره ام را بیاد بیاورم 
جویدن شهوتناک جناغ مرغ را 
فعلِ تجاوز را که قلبمه مرا بلعید و عصاره م را
چکاند در هیات گلوله یی دردهانم 
در درد بی درمانم
در درد پروستاتت
در درد یرقان ام 
در درد بُنِ دندان ام 
در درد بلاغت ات
که آروارۀ تمساح است 
و کاسۀ سرم را برای تشکر می شکند می جود 
شبیه به فردی متوجه ام 
فردی خجول و معذب
با اندامی جوان پوستی کشیده بین فرتوتین 
فردی دوقطبی ام
که شمال و جنوبش را مرض ها فتح کرده اند 
فردی معلول الحال 
ایزوله 
عایق بندی شده  با یأس
متخصصِ دگردیسی و تقلید صدای از گوربرخاسته گان 
من همین من خورندۀ کورنفلکس با خون خامه یی 
کالِکتِرِ زیرجامه های نخی و صابون های عطری لوکس 
که در پوست سرخ شدۀ ماهی پنهان می شود 
چون نیاکان تن لش اش همیشه از درون می لرزد اما مغرور است 
و انبوهِ چرک های داخلی اش به هیبتِ هیولایی گوژپشت درآمده 
سرگردان در شب های مه آلودۀ لندن 
مفصل های بین ساعد و بازوهاش برعکس است 
دست هایش از پشت گازانبری درهم قفل شده 
و دست رنجی جز گه ندارد .