این عکس برای من عکس جدیدی نیست . بارها و بارها در زیر و رو کردن عکس های بورکه وایت و نوشخوار کردنشان این عکس را ندیده گرفته ام و از آن گذشته ام و به عکس بعدی رفته ام چرا که هربار از توقف و برای همیشه یخ بستن درآن ترسیده ام از گیر کردن در اتاقی که از مرگ تغذیه می کند و این وحشت همیشه مرا از پرداختن به جزئیاتِ رمزگونۀ این شات دور نگه داشته است , می توانم بگویم به شکلی , این عکس در ذهن من عقیم مانده بود . اما چرا از بین صدها و هزاران عکسی که بارها و بارها از اتفاقاتی اینچنینی دیده ام این یک عکسِ بخوصوص مرا میخکوب کرده است ؟ چرا ساعت ها تماشای این عکس ذره یی مرا مشمئز نمی کند ؟ حتی ناراحتم نمی کند ؟ باعث نمی شود سرم را برگردانم یا سعی کنم به جزء جزء این عکس فکر نکنم ؟ چرا که شدیدن حس می کنم این عکس با تمام قوا مرا به درون خودش می کشد . مرا به خلوتی می خواند که قرار است در آن انتها و ابتدای یک پروسۀ طاقت فرسا به هم بچسبند و برای همیشه این ماشینِ پیر از کار بیافتد . این عکس دعوتِ من است به مراسمِ قهوۀ قجری ... این عکس که با قدرتمندی غریبی زمان را در خودش متوقف کرده است . متوقف , نه متلاشی نه خُرد نه تحلیل نه هیچ کلمۀ مزمحل کنندۀ دیگر , تنها توقف . لحظه , طوری دراین اتاق فریز شده است که بیننده به هیچ وجه برایش مهم نیست آن ساعتِ دیواری روی چه عددی ایستاده است . چرا که انگار زمان , بعد و قبل از این مرگ از درجه اهمیت ساقط است . این مرگ ,مرگِ سریعی ست , سریع و صریح . خوردن سَم برای سرباز زدن از تسلیم شدن به نیروهای دشمن .آن مَرد که پشت میزِ ظاهرن مطب ش به حالت نشسته مُرده است دکتر کرت لیسسو است وآن دو دیگری همسر و دخترش . اما عکس به هیچ وجه عکس سریعی نیست عکسی که بتوان به آن سرسری نگاه کرد و گذشت . یا به شکلی عامیانه تنها با زدنِ برچسبِ بی مزۀ " صحنۀ تراژیک" به آن , مساله را ختم کرد . یا باید چشمت را در آن نچرخانی , حواست را به عکس بعدی پرت کنی یا اگر نگاهت را در این عکس چرخاندی باید , باید توقف کنی . عکس را با تمام ریزه کاری هایش به زیر سوال ببری نبض آن دو زن را بگیری آن مَرد را به پشتی صندلی تکیه بدهی و چشم هایش را برای تایید مرگش معاینه کنی آن کاغذ را از روی زمین برداری , بخوانی اش , چشم هایت را ببندی وبه جورابِ ابریشمی و نرم آن زن دست بکشی مچِ پایش را صاف کنی , دستِ آویزان آن زن را به جای اولش برگردانی روی دستۀ صندلی . بی شک مرگی که در این اتاق اتفاق افتاده مرگی فلسفی نیست . توضیحات عکاس خود مهر محکمی برتایید این حرف است . هرچند در نهایت هر نوع خودکشی بارقه هایی از فلسفه را در خود حمل می کند و از آن گریزی نیست اما بیایید در این عکس زیرنویس را نادیده بگیریم . آیا میشود اسم این حرکت را خودکشیِ فلسفی گذاشت ؟ به شخصه جواب من یک نه محکم است . مرگ های خودخواسته که ریشه در یاس فلسفی دارند دسته جمعی اتفاق نمی افتند . آدم ها در این نوع خودکشی ها حتی برای بعد از مرگ هم حرفی برای گفتن دارند حتی برای همان لحظۀ مرگشان هم تعریفی در چنته دارند , کاری می کنند, حرکتی ورای مُردن , برای تفهیمِ پوچیِ زندگی . پوزیشن ها در خودکشی های فلسفی همیشه به نوعی حالتی ریلکس است . روی تخت دراز می کشند به شکلی که انگار قصد خوابیدن و خلاص شدن و به آرامش رسیدن دارند . به عکسی که از خودکشیِ صادق هدایت گرفته شده نگاه کنید یا به عکسی که از جسد مایاکوفسکی گرفته شده . اما در این نوع خودکشی که بورکه وایت ثبت کرده است مرگ تنها با هدف فرار از مرگی فجیع تر و دردناک تر اتفاق می افتد فرد حتی به ثانیه یی بعد از مرگ نمی اندیشد تنها به احساس نکردنِ آن لحظه یی می اندیشد که سربازها از پله ها بالا می آیند با لگد در را می شکنند و آنها را که مسلح نیستند با دست های بسته برای اعتراف گیری با خود میبرند یا خیلی شانس بیاورند همان جا با گلوله کارشان را تمام می کنند. به گفتۀ آلبر کامو خودکشی خود نوعی اعتراف است . و من با دیدن این عکس اضافه می کنم , اعترافی بدون زندان و شکنجه . این نوع مرگ ها آنقدر آنی ست که این سوال به ذهن بیننده خطور می کند که آیا این سه نفر قبل از نوشیدن سم برای آخرین بار یکدیگر را بوسیده اند ؟! آیا این تصمیم یک حرکت از قبل برنامه ریزی شده بوده ؟ یا آن روز هم مثل روزهای معمولی دیگر دکتر به محل کارش مراجعه کرده و تمام این ماجرا در طول یک نیم روز و ناگهانی اتفاق افتاده است ؟ برای جواب کافی ست کمی دقیق تر نگاه کنیم و تنها به دیدن بسنده نکنیم . این مطب به چشم های من مطبی متروکه است . خاکِ روی میز دکتر , روی تلفن و لکه هایی تمیز روی میز که انگار با حرکت دست پاک شده اند نشان دهندۀ این نکته است که مدت ها کسی به این اتاق رفت و آمد نداشته . اشیاء بی مصرفی که کنار کاناپه روی زمین پخش است , آثار آلوده گی روی زمین و شیشۀ شکسته آن بالا درست درراستایِ جنازۀ مَرد و البته گرد و خاکی که آن کاناپه را پوشانده و مانع شده زن کاملن دراز بکشد همه مزید بر علت است که این مکان آخرین جایی بوده که مَرد و خانواده اش برای گریختن داشته اند یا شاید جایی که دکتر , سم را نگهداری می کرده و آنها مجبور بوده اند خود را به سم یا در واقع به مرگ برسانند . چه کسی پنجره هارا قبل از مرگ باز کرده است . چرا ؟ آیا پنجره ها از قبل باز بوده اند ؟ یا آن زن که روی کاناپه مُرده است دلش میخواسته برای آخرین بار آفتاب را روی صورتش حس کند ؟ می خواسته هوا در مرگشان جریان داشته باشد ؟ می خواسته صدای رسیدن سربازان را بشنود ؟ برای من عجیب است چرا آدم های این عکس کنار هم ننشسته اند ؟ چرا نخواسته اند در آخرین لحظه ها دست های هم را بگیرند ؟ چرا آن زنِ روی مبل کنار دیگری قرار نگرفته است ؟ اورا در آغوش نگرفته است ؟ چرا پشت به اوست ؟ چرا مَرد سرش را روی میز گذاشته ؟ یا اصلن چرا پشت میزِ کارش نشسته است ؟ برای تجویز سم ؟ پیچیدنِ آخرین نسخه برای خود و خانواده اش ؟ اما مشخص است که قبل از تاثیرِ سَم این پوزیشن را انتخاب کرده است . این که سرش را روی دست هایش قرار بدهد حالتی که ما معمولن وقتی خسته اییم و یا سردرد داریم یا میخواهیم از یک انتظار کشنده فرار کنیم به خودمان می گیریم . یا شاید تاثیرسرافکنده گی ست؟ سرخورده گی از شکست در مبارزه ؟ شرم از به انجام نرساندنِ ماموریت ؟ افسوس از لمس نکردن پیروزی و نچشیدن طعمِ بیرون کردن بیگانه ها از وطن ؟ شخصن فکرمی کنم این تصمیم طوری اجرا شده است که انگار ذره یی احساسات در آن دخیل نبوده است . انگار این سه نفر از روزی که وارد مبارزه شده اند خودشان را برای این روز آماده کرده اند یک جور پیشبینی برای لحظاتِ آخر, برای غافلگیر نشدن. و حالا که وقتش رسیده , بدون حرف بدون اشک بدون اضطراب و عجز و لابه هر کدام در جایگاه خودش قرار گرفته و سهمش را از سم سرکشیده است و تمام . این عکس به خوبی نشان می دهد که در یک مرگ با هدفی سیاسی جایی برای دخیل کردن احساسات نیست . راهی برای برگشت و پشیمانی وجود ندارد اما ترس چرا ! خودِ ترس , نه احساسِ آن . ترس از اعتراف زیر شکنجه . به زبان آوردن آنچه نباید گفته شود . به بازوبندِ زنِ روی کاناپه نگاه کنید . انگار تمام رسالت آن زن در زندگی اش همین بوده که در لحظۀ مرگ دستش را طوری قرار بدهد که آن بازوبند دیده شود حتی اگر هیچ کس وقعی به آن نگذارد . درست مثل مَردی که با هدفی سیاسی خودسوزی می کند و در حین سوختن , از درد جانکاهِ آب شدنِ نسوجش نمی گوید بلکه هدفش را فریاد می زند هرچند آدم ها فقط شعله ها را میبینند و بس . نکتۀ جالب توجه دیگر, جایگاهی ست که عکاس درآن قرار گرفته است . کمی بالاتر از سطح زمین احتمالن روی پله ها یا شاید روی یک صندلی اما چرا ؟ آیا هدف خاصی را دنبال می کرده ؟ میخواسته اشیاء روی میز کاملن دیده بشوند یا فقط خواسته از نور بیشتری برای عکس استفاده کند ؟ شاید ما توی عکس با یک نیم طبقه یا اتاق بزرگتری روبرو هستیم که عکاس مجبور شده برای ثبتِ جزئیات یا واید کردن کادر از آن استفاده کند و بالاجبار باید بالاتر میرفته . این حدس عاقلانه است. فکر کنید عکاس پایین تر و روی لبۀ فرش می ایستاد آن وقت ما توی عکس فقط آن دو زن را داشتیم یا اگر دوبین را بچرخانیم فقط مَرد را . بورکه وایت با ایستادن روی بلندی , سطح وسیعتری از مرگ را به تصویر کشیده است و از نور شدیدِ روی صورت آن دو زن استفاده کرده و بی روحی بدن هایشان را به ما اثبات کرده است . سرمان فریاد کشیده که این آدم ها واقعن مرده اند و این یک شات از یک صحنۀ نمایش روی سِن نیست. که اگر این تیزبینیِ وایت نبود باور این اتفاق به این سادگی نبود . اکثرِ ما فکر می کردیم با بخشی از نمایشگاهِ مجسمه های سفالین طرف ییم که متبحرانه در نقاط از پیش تعیین شده چیده شده اند . این عکس با تمامِ ایستایی اش که فرعون وار بر تمام جزئیات ش فروانروایی می کند مرا به یاد یک تابلو نقاشی با عنوان " آنان انتظارش را نداشتند" می اندازد , اثرِ ریپن در سال 1884 , تصویری که بازگشتِ یک تبعیدی سیاسی را به خانه اش نشان می دهد . هرچند دراین دو تصویر جای مرگ و زندگی باهم عوض شده است اما بُهت , میخکوب شده گی و بی نیاز بودنِ اتفاق از زمان و تاثیر شدید نور در صحنه , این دو اثر را به شکل غریبی بهم نزدیک کرده است .
