من فقط خودم هستم همین و این تنها چیزی ست که توی زندگی ام به آن شک ندارم . میتوانم روزانه خودم را درعمق اجبارها و فشارها و بازیگری هایی که برمن رفته است و می رود پیدا کنم و هر بیست و چهار ساعت را به صورت مکفی خودم باشم و برایم مهم نیست که همین خودم بودنِ به شدت می تواند چقدر مرا به تکه های ریزتری تقسیم کند مرا له کند متلاشی کند و هر بار موجودی از خمیرِ من بسازد متفاوت با دیروزی . جانوری که هر بار سرش از عضوِ متفاوتی بیرون میزند و از سوراخِ تنگ و گشاد تری نفس می کشد و میریند . چه اهمیتی می تواند داشته باشد ؟ من هیچوقت کاملن بهم نچسبیده بوده ام . من هیچوقت یک اندامِ کامل و گوشتی را تشکیل نداده ام . همیشه قسمت هایی از من یا پنهان بوده اند یا بریده شده و خورده شده بوده اند . من فقط خودم هستم و سعی می کنم به چیزی که آینه به من تحمیل می کند نگاه نکنم . این تنها راه چاره است برای فراموشی . از یاد بردن آن نیمه که همیشه سلاخی شده همیشه خورده شده همیشه تنبیه شده نادیده گرفته شده و همیشه مورد تجاوز بوده . حالا این خودم بودن می تواند به نحوِ احسن باشد یا معمولی یا خیلی گه . اما پافشاری ه من روی بودن است . " خودم " بودنِ مطلق . لااقل در زمان هایی که وادار به پوشیدن پوستِ گوسفند یا بره یا گربه نیستم . می توانم کفتاری باشم که قلاده اش را باز می کند می بندد دور کمرش و برای دستۀ گرگ ها می رقصد . آزادانه می رقصد به اختیار می رقصد و برای ماندن یا رفتن اش سالها منتظر نمی نشیند . دارم به واژه ابتذال فکر می کنم این روزها و ارتباط عجیب و تنگاتنگ ولی نامرئی یی که با تعصب دارد . این که ما آدم ها همیشه به چیزی انگِ ابتذال می زنیم که به شدت بر نبودن اش یا ندیدن اش تعصب داریم و از طرفی همیشه چیزهایی ما را به ابتذال می کشانند که سرسختانه بر بودن شان و خواستن شان پافشاری می کنیم . و باز فکر می کنم این اصرار من به خودم بودن می تواند مرا به تعصب بکشاند به شکلی که دیگر خودم بودن از درجه اهمیت خارج شود و جای ش را به تصویر مبتذلی از من بدهد در ذهن و زندگی ام . می خواهم این روزها بیشتر از قبل اینجا بنویسم . می خواهم این شش ماه فرصتی را که دارم بیشتر بنویسم . شاید این انتظارِ تلخ و شیرین راه گشای آیندۀ روشن تری باشد یا برای همیشه توی تاریکی تمام شود . اما خوبی ش به این است که بیشتر از شش ماه نیست . لازم نیست زمان نامعلومی را مثل همیشه توی سرم , قلبم و چشم های خسته ام متصور شوم برای تحمل درد . نمی دانم چرا در نوشتن این واؤه دوست دارم خساست به خرج بدهم . درد را می گویم . دلم می خواهم ننویسمش . حس می کنم با آوردنش روی کاغذ به دروغی بدل می شود که خودم حتی باورش نمی کنم . خودم که دارم هر لحظه باردارش می شوم , سقط ش می کنم , دفن اش می کنم . بیهوده گی ه نوشتن را تنها وقتی به شدت با خون و گوشت و استخوان هایم لمس می کنم که توانایی این را به من نمی دهد تا چیزهایی را بنویسم که گفتند ننویس . تنها در این جور مواقع است که حس می کنم دارم به واقعیت های رفته بر خودم جفا می کنم . به خودم که می داند می تواند اما همیشه ننوشتن را ترجیح داده است به خاطر دیگران . دیگرانی که هرگز جز رنج چیزی برمن نیافزودند و من به خاطر همان رنج ها مدیونشان هستم . خودم را برای هیچ چیز آماده نمی کنم . اگر حرف از زمانِ بخصوصی میزنم تنها برای این است که میخواهم لذت این زمانِ مقطوع را برای خودم مزه مزه کنم . میخواهم این انتظار با کیفیت باشد . همین . اگر اتفاقی که باید , به موقع بیافتد می شود در همین مسیر ادامه داد . میشود به روزهای عادی اما تلخ تری برگشت و اگر نه , تجربۀ زیستنِ شب ها را در خلاء به جان می پذیرم ...
