۱۴ اکتبر ۲۰۱۱


به استثنای روزهایی که باید بیرون از خانه باشم ... توی این خانه تمام روز , مطلقن تنها هستم . این شکایت نیست .این فقط شرح حال روزهای من است در حالِ حاضر . همین . چند وقتی ست می روم توی اتاق کتابخانه و در را به روی خودم یا به روی باقیِ خانه می بندم . دارم خودم را توی همین محدودۀ محدود هم محدودتر می کنم . چشم هام خوب نمی بینند . اطرافم را مدتی ست درخشان نمی بینم . حدقۀ چشم هام انگار دوتا گلولۀ برفی اند توی صورتم که هرچه می مالمشان فشارشان می دهم آب نمی شوند . سنگ تر می شوند و سردتر . به هر نوری از هر طیفی حساس شده ام . حساس شده اند . چشم هایم را می گویم . نور تلوزیون نور لپ تاپ نور مانیتور موبایل نور کیری خورشید .آنقدر می سوزند که ترجیح می دهم توی همان اتاق دربسته هم چراغ را خاموش کنم پرده را بکشم دراز بشوم و چشم هایم را با شالی چیزی ببندم تا مگر قرار بگیرند . هی سوزن سوزن نشوند و تصاویر را نرقصانند پشت پلک هام . دارم تبدیل می شوم به غاری نمور و تاریک صدای چکه کردن قندیل ها را می شنوم . صدای خفاش ها را که دسته دسته هجوم میاورند تا از دنده هایم آویزان بشوند ... برعکس و بعد دندان بزنند به دیواره هام به گوشت های آفتاب ندیدۀ خون دارم ... بارانِ این جزیرۀ نفرین شده را دوست ندارم . همیشه طوری می بارد که انگار شلاق است روی تنِ زمین . نمی توانی حتی پنجره را باز کنی و دود سیگارت را نم بزنی با قطره هاش . نفرت دارم از این افراط در همه چیزِ این خراب شده همه چیزِ اینجا اگزجره ست . همه چیزدرنهایت خودش هی فشار میاورد به همه جای آدم . خیلی خسته ام . آستانه ی تحمل ام متلاشی شده . اصلن چیزی در من به این اسم نیست . دارم باور می کنم این دوتا کلمه کنارهم یه جور سوسول بازی ه مسخره ست برای آدم های مامانی . پوستت که کلفت بشود . استخوان که بترکانی آستانه ماستانه که هیچ فندانسیونِ روح و جسمت را درد می پوکاند . هی پشت هم آماده یی برای خاک برداری ه بعدی . سرم پر از کلمه ست . هی خودم را می کوبم به در و دیوار کاغذ و این وبلاگ و فیس بوک تخمی. هی می نویسم و سیو می کنم . می ترسم یکباره تمامشان کنم . هی لفت می دهم . می روم و دوباره برمی گردم انگار که قرار باشد با تمام شدنشان جانم را بگیرند . ای کاش اینطور بود آنوقت به یک ربع نشده تمامشان می کردم ... برقِ مرگ تنها جرقه یی ست که توی این وضعیت اسفناک چشم هایم را اذیت نمی کند ...