۹ سپتامبر ۲۰۱۱


یک روزهایی را طوری شروع می کنم که انگار تنها یک روز نیستند انگار روزهایی متوالی و بی ته اند که قرار نیست با شب شدن به پایان برسند . خودم را آماده می کنم برای یک بیداری طولانی مدت و فرسایشی که واقعن معلوم نیست چند بیست و چهارساعت توالی شان است . حالا فکر می کنم قبول واقعیت ها و حقیقت های زندگی از هرچیزی مهم ترند حتی از سلامتی حتی  از موفقیت حتی ازعشق و زیبایی . پذیرش چیزهایی که می توانند به تنهایی تورا از گرداب های سهمگین توهم و رویا بیرون بیاورند و پاهایت را روی زمینِ سفت محکم کنند . دارم به شدت و در عین حال به آرامی دست و پا میزنم که خودم باشم  واین را به هیچ کس تحمیل نکنم درست شبیه به کسی که ایدز دارد و درنهایت احتیاط و شرم تلاش می کند ناقل نباشد . گاهی وقت ها میجنگم وقتایی که داغ می کنم از شنیدن یا خواندن چیزی که واقعن نیستم . و یک وقت هایی فقط لبخند میزنم و سعی می کنم دهانم را ببندم به حرف. سعی می کنم خودم را دوره کنم . از روزی که شروع کردم به فرو رفتن در خودم و تلاش برای ساختن کسی که به تنهایی و بدون نیاز به شخص دوم خودش را بنایی می کند. رشد می کند. از کسی تقاضای کمک نمیکند و دوست ندارد به تکرار بیافتد . از روزایی که نفرت را فقط با دندان هایم تقسیم می کردم و کوچکترین حرفی از دهانم بیرون نمی پرید . نیاز به سوال نیست که از کی جمع کردن نفرت و خشم برایم لذت بخش شده . تمام کسانی که به من نزدیک اند به خوبی می دانند و کسانی هم که نه بهتر است این سوال را ایگنور کنند . چه بسا تنها مخاطب من فقط خودم هستم . حالا ولی دست از تلاش کشیده ام . خیلی خسته ام شاید هم دارم بزرگ می شوم دارم دغدغه هایم را غوض می کنم . باید به خودم این فرصت را بدهم که چیزهای جدید را در میان انبوه اندوه تجربه کند . باید دست از نشخوار کردن گذشته بردارم . باید به خودم بیایم و رنج های نو بسازم تا بتوانم ادامه بدهم . به این شکل که پیش میروم به زودی مجبور میشوم از از جسمم تغذیه کنم و این دردآور است ... بدنم توان زخم های کاری را ندارد .. هرچه هست باید بی برو برگرد ذهنی باشد. باید به روحم فرود بیاید و تا جایی که جادارد کاری باشد . طوری مرا در خودم مچاله کند که به نوشتن بیافتم . تنها دغدغه ی زندگی ام را درمن به تکاپو بیاندازد تا خون را دوباره توی رگ هام داغ حس کنم . هر روز بیشتر و بیشتر از آدم ها و فکرهایشان دور میشوم از خودم متنفرتر . چیزهایی برای من خوبند که دیگران آنها را طرد می کنند . درست مثل مرگ . مثل نخواستن مرگ از جانب آنها . مثل خواستن تنهایی از سمت من . توان مجادله ندارم . حس می کنم هم من و هم دیگران آنقدر در اشتباهات خودمان فرو رفتیم که نه من شبیه به آنها میشوم نه آنها شبیه به من . ترجیح میدهم سکوت کنم و به گفتن حق باشماست بسنده کنم . اجازه بدهم هرکسی به راهی که میرود چه به جانب مقصد چه به قعر دره ادامه بدهد . من هم . شاید این که تو دست هایت را تا کتف در دل و روده ذهن من فرو کنی و بخواهی موجود بدقواره و عقب مانده یی از من بسازی و تحسین اش کنی برایت یک حرکت مثبت باشد اما من انتخاب می کنم که تورا بدون نفی کردن بدون ندیده گرفتنت نپذیرم . من برای ویران شدن و دوباره ساخته شدن کمی بیش ازحد قد کشیده ام . دیگر عقده ها و سرخوردگی های بچه گانه آدم ها مسخره تر از اند که به دردم بیاورند . باید راه تازه یی پیدا کنی . باید سعی کنی بامن رشد کنی . بامن فرو بروی . عقب ماندن از سیر صعودی خواسته ها و انتظارات من در محو شدن در تاریکی برای تو عاقبتی جز تحقیر نخواهد داشت . تو سعی می کنی به خواستن آدم ها و چیزهایی که از آنها نفرت داری اما بیش از آن از تنهایی میترسی . خودت را به آنها میچسبانی تا از تو دور نشوند و مجبور نباشی توی خلوت با خودت ملاقات کنی . کم کم شبیه به کسانی میشوی که زمانی هیچ سنخیت یی با تو نداشتند . این روبرو شدن های گاه و بیگاه و غیرمترقبه من با خودم برایم خیلی گران تمام شده . باعث شده به مذاق اطرافیانم خوش نیایم و حتی از شنیدن و نه قبول چیزی که من هستم روی برگردانند گوش هایشان را بگیرند و با صدای بلند فریاد بکشند تا مرا نشنوند . اما آیا این ارجح نیست به اینکه خودت را با چیزی که نیستی و نمیتوانی باشی فریب بدهی ؟ من دارم بی عشق و بدون دلبستگی به هیچ چیز روشنی زندگی می کنم . دارم ادامه میدهم به پوچی در پوچی . خب این زندگی من است . خودم را به نرمی به لبه تیغ می کشم . خودم را میبرم و به لب هام میمالم تا تشنه گی ام را برطرف کنم . من هم به نوبه خودم سعی کرده ام در تغییر شرایط اما همان پذیرشی که گفتم نیرویی مافوق اراده من داشت و دارد که از زانو مرا در خودم شکست . گلایه ندارم و دلم نمیخواهد جای تو یا هرکسی باشم فشار بیاورم تا خودم را با استعدادهای نداشته ام فریب بدهم و با تلاش برای پروار کردن حسی که از ریشه درمن نیست فرسوده کنم . آدم ها یا چیزی را دارند یا ندارند . حد میانه یی برای درد نیست ... این را بفهم و دعا کن که روزی قبول کنی بپذیری ...